منجی کوچولوی من

!تو را دارم، چه کم دارم

کمدی حساب (برنامه ی امشب خانه ی هر ایرانی)

امشب دفترِ خرج و مخارج سال 84 رو با همسرم خوندیم و یه عالمه خندیدیم! قیمت ها بسیار عجیب و خنده دار می نمودند نیشخند

اگر شما هم چنین دفتری دارین می تونین در زمان بیکاری یا وقتی که حوصله تون سر رفته و احیانا دلتون می خواد از ته دل بخندیننیشخند بخونینش و بعد.....!

   + سارا ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آیا می دانید؟

کسی می دونه که مبحث نور و سایه رو دقیقا از کی می شه به بچه ها یاد داد؟ دخترک از سایه ی خودش می ترسه! خیلی می ترسه ناراحت

   + سارا ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

.....

 بالا و پایین های زیادی را تجربه کردیم،

من و تو...با هم .....

شانه به شانه ی هم....

از میان تمام مشکلات گذشتیم و با همه ی دشمنی ها ساختیم....

سوختیم و ساختیم...

و امروز باز هم به همان روز رسیدیم..روز آغاز راه ....

و تو هنوز هم همانقدر عزیزی برایم....

و عزیز می مانی، می دانم.

سالروز آغازمان مبارک...

   + سارا ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مشکی رنگ عشق نیست!

زین پس نارنجی رنگ عشق است از آنجا که اولین رنگی که دخترک شناخته همانا نارنجی است!

پی نوشت: نارنجی را نایینّی تلفظ می کند!

پی تر نوشت: به تشدید روی ن دقت بفرمایید.

   + سارا ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

.....

اینکه تو بلاتکلیفی نشسته باشی و منتظر باشی که ببینی بالاخره عزیزت که رو تخت بیمارستانه خوب می شه یا نه، حس بدیه، خیلی بد.

من این رو 2 سال و نیم پیش تجربه کردم. اون روزی که برای آخرین بار (خودم نمی دونستم آخرین باره) پدر رو عاجز و ناتوان روی تخت بیمارستان دیدم و تو راه خونه اشک ریختم و اشک ریختم و از خدا خواستم نه به پدرم فرصت ادامه ی زندگی، که به من فرصت دوباره داشتن پدر رو بده. شب خیلی سختی بود انگار اصلا نمی خواست تموم بشه. رسیدیم که خونه به همسرم گفتم من نمی تونم بمونم بریم خونه ی مامان. وقتی رسیدم اونجا دیدم که همه زانوی غم بغل گرفتن ...گفتم چتون شده؟ شما پیش پیش رفتین به استقبال! خوب عادی باشین...بیاین دعا کنیم که چیزی نشه و سعی کردم که همه رو از افکار تلخشون دور کنم. به خودم امید دادم که هیچی نمی شه ... گفتم خدایا اگر تو بخوای هیچی نمی شه پس بخواه...بخواه که پدرم بمونه....اما نشد و فردا صبحش تو بیهوشی از دنیا رفت و ما رو ترک کرد.

امروز هم یه خبر بد بهم رسیده. و همین خبر باعث شد که همه ی روزهای تلخی که گذروندم دوباره برام زنده بشن. شوهر خاله ی همسرم تصادف کرده، خواهر زادش فوت کرده و خودش هم هنوز هیچ خبری ازش نیست. الان دارم به دختر خاله ی همسرم که هم سن خود من هم هست فکر می کنم. اینکه الان داره چه عذابی می کشه...و ازتون می خوام دعا کنید. دعا کنید شاید اینبار خدا فرصت دوباره ای بده به خودش و به خانوادش....

   + سارا ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

می گما، تو رو خدا هر بار که این جوونایی رو که تو این سرما سر چهار راه ها گل می فروشن می بینین ازشون خرید کنید! ( این یک تبلیغ است)

من هر بار می بینمشون اگر چراغ قرمز باشه حتما ازشون گل می خرم بعدش یه دلِ سیر گریه می کنم! بعد هم می رم تو فکر که خدایا جدی اون بالاها یا این پایینا پیش ما چی کار داری می کنی؟ یعنی انقدر سرت گرمه که جماعتِ ما رو فراموش کردی؟ بیشتر که فکر می کنم از خودش می پرسم: خدایا هستی؟

زن داییم،سارا، که هم اسم منه و من واقعا عاشقشم (نه به این دلیل که هم اسم منه!) چند سالیه که به این نتیجه رسیده که اصلا خدا وجود نداره! می گه بچه که بودم مرتب با خانوادم می رفتم کلیسا اما الان فکر می کنم که اگر خدا وجود داره چرا این همه ظلم و بدبختی رو تو دنیا می بینه و هیچ کاری نمی کنه؟

منم کم کم دارم به همین نتیجه می رسم...و چه نتیجه ی تلخ و مسخره و آزاردهنده ایه...

برگردیم سر اصل مطلب...یه دوستی داشتم قدیما که از همه ی دست فروش های سر راهش خرید می کرد....می گفت این پول ها شاید خیلی رو وضعیت ما موثر نباشن اما واسه اونها ....

حالا نیاید بگین اینا درآمدشون خوبه و فلان و فلان ها! خودتون که از خرج و برج خبر دارین ....تو شهری که میلیونر و میلیاردرش ناله می کنن چه انتظاری می شه از دست فروش ها داشت....تازه اگر درآمدشون خوب بود که تا ساعت 12-1 تو این سرما بیرون نمی موندن که! خودم الان یکیشونو دیدم!

 

   + سارا ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خانواده ی کوچیک من!

امروز دخترک رو با خودم بردم سر کلاس تا یه کم حال و هواش عوض بشه...برای اینکه حوصلش سر نره نشوندمش روی نیمکت و بهش کاغذ و قلم دادم که برای خودش سرگرم بشه. یه کم که خط خطی کرد و بعد منو صدا کرد با اشاره و قلم رو داد دستم و به کاغذ اشاره کرد (اصولا دخترک بیشتر از ایما و اشاره استفاده می کنه تا کلمه!) فهمیدم که می خواد بگه من بنویسم براش...ازش پرسیدم چی بنویسم نیروانا...گفت: بابا، مامی، نونا لبخند

لذت بردم در حد و اندازه های قله ی اورست، نه! بزرگتر بود سایز لذتم!از خود راضی باور کنید!

دخترک بین من و پدرش و خودش و بقیه یه حصار کشیده و می دونه ما یه خانواده ایم! و این لذت داره دیگه، نداره؟

در پناه خداوند باشیم و باشید همه!

 

   + سارا ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دانش ریاضی!

یییییییییک، دو، ته، چا..........نُه، ده!

فعلا از ریاضی همین قدر بلدی....

من اما، حتی شمردن هم نمی دانم اگر قرار باشد بگویم که چند تا تو را دوست دارم...

بی شک اعداد هم کم می آوردند در برابر این همه احساسِ ناب!

   + سارا ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دختر قهوه ای

همیشه یه چادر مشکی می پوشید که با یه کش به سرش وصل بود و در واقع تنها نقطه ای که با چادر در تماس بود، سرش بود. شاید حدودا ده ساله بود. با مادربزرگش زندگی می کرد و مدام همراهش بود. هر جا که مادربزرگ بود او هم بود. نمی دونم چرا با اوزندگی می کرد. شاید پشت این قضیه داستان تلخی بود که من هیچ وقت نفهمیدم.  با مادرم که برای نماز به مسجد می رفتیم می دیدمش...مشکل ذهنی داشت. نمی دونم چطور اما با اینکه 7-8 سال بیشتر نداشتم به خوبی این واقعیت تلخ رو درک کرده بودم. باهاش دوست شدم. شاد بود، خیلی شاد. همیشه در تکاپو و چنب و جوش بود. چند باری هم اومد خونمون....برای نشون دادن عروسکایی که درست کرده بود. عروسکاش رو با جورابای کهنه درست می کرد. خاطراتی که ازش دارم خیلی دورن...رنگشون اما به نظرم قهوه ایه...شاید چون همه ی جورابایی که باهاشون عروسک درست می کرد قهوه ای رنگ بودن...یادم نمیاد آخرین بار کی دیدمش...دیگه هیچی ازش یادم نمیاد. امروز فقط ، ناراحتم از اینکه چرا هیچ وقت یه دونه از اون عروسکایی رو که با تمام عشق و سادگیش قصد داشت بهم بده ازش قبول نکردم...کودکی دنیای یه رنگیه...و اون موقع دلم از اون عروسکا که بوی کهنگی می داد  نمی خواست! امروز اما...

نمی دونم الان کجاست و چیکار می کنه. آیا هنوز هم عروسک می سازه؟ قصد دارم اینبار که رفتم خونه ی مامانم راجع بهش یه پرس و جویی بکنم...شاید کسی بشناسدش...

پی نوشت: خاطره ی این دختر تو یکی از کوچه پس کوچه های ذهنم گم شده بود. اصلا یادش نبودم تا اینکه تو یکی از پست های یه دوست خوب وبلاگیم مطلبی درباره ی ساخت عروسک با جوراب دیدم...وقتی مطلب رو می خوندم یهویی یه لامپی تو مغزم روشن شد و روی این خاطره نور تابوند...انقدر دور و گم بود خاطره اش که حس کردم با یادآوریش تو مغزم گرد و خاک به پا شد!

   + سارا ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مادر

مادر فعل است، نه اسم!

همین!

پی نوشت: یک مثل غربی بود این جمله. لازم بود بنویسم.

   + سارا ; ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هنر نزد ایرانیان است و بس!

از بین این همه هنر دخترک به رقص علاقه داره.

بابابزرگ مهربونش هم در راستای گسترش این هنر فناناپذیر، کمال همکاری را مبذول داشته و 6 سی دی که شامل آهنگ های مختلف اعم از ترکی، فارسی، عربی و ...است را خریداری نموده موجبات خشنودی دخترک را فراهم کردند.

زنده باد بابابزرگی!

   + سارا ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

؟؟؟!!!

یه چیزی هست که اخیراً ذهن اطرافیان ما رو بد جور به خودش مشغول کرده...یه چیزی هست که خیلی آزارشون می ده...یه معضل بزرگ که مدام می خوان ازش حرف بزنن! اونم حرف نزدن یا به قولی دیر به حرف افتادن دخترکِ ماست!

نمی دونم قبلا هم همه اینقدر به فکر ما بودن یا نه!!!؟

دوستان راه حلی سراغ ندارین؟ برای حرف زدن دخترک نه ها! برای آرام کردن اطرافیان!

   + سارا ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

vice versa

فکر می کردم وقتی به دنیا بیایی محتاجی به من، اما حالا می بینم که محتاج ترینم به عطر و بویت، نگاهت و به دستان کوچکت که دور گردنم حلقه می شوند...

پی نوشت: این پست برای آذرماه 89 است. دوست داشتم باز هم بذارمش.

   + سارا ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

 

آی با تو ام یادت باشه و یادمون باشه که خداوند مکارترینِ مکارهاست!

   + سارا ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

چهارراه سیروس

چند وقت پیش رفته بودم پیش استاد مشاورم چون قرار بود ایشون نسخه ی نهایی تزم رو تایید کنن. طبق معمول همیشه بعد از انجام این کار شروع به صحبت از این در و اون در کردن. منم که عاشق اینم که از آدمای اینچنینی چیز یاد بگیرم و کسبِ اطلاع کنم :) حتی اطلاعات عمومی!نیشخند

هیچ وقت البته برام سوال نبود که چرا این چهار راه چنین اسمی داره اما وقتی استادم  برام تعریف کردن بسیار جریانش برام جالب شد! استاد می گفتن چندین سال پیش از پدرشون پرسیدن که علت این نامگذاری چی بوده...اگر می خواستن اسم یونانی بذارن که می ذاشتن سایرِس اگر هم قرار بوده ایرانی باشه اسمش که خوب همون کوروش می ذاشتن دیگه! پدرشون هم در پاسخ به ایشون تعریف می کنن که : رضا شاه چند وقت بعد از زمانی که تصمیم برای ساخته شدن خیابون های مذکور گرفته می شه، به محل ساخت سر می زنه و می بینه که بععععله! کارگرها بسی تنبلی می کنن و کار رو خوب پیش نمی برن...از این رو بسیار عصبانی می شه و دستور می ده که همه ی کارگرها جمع بشن و اسم تک تکشون یادداشت بشه. بعد از اینکار بهشون می گه که از امروز تا 30 روزِ دیگه وقت دارن این چهار راه رو تکمیل کنند. اگر در این مدت کار به اتمام رسیده باشه که پاداش و حقوقشون رو می گیرن و تمام! و اگرنه یک چاله ای در همون مکان حفر می شه و همگی توش دفن می شن!تعجب آقا خلاصه بعد از 30 روز کار ساخت تموم می شه و اسم چهار راه می شه چهار راه سی روز!

بعدها مردم سر خود اسمش رو می ذارن چهار راه سیه روز!!! و بعدتر البته به دلیل وجود اقوام یهودی در اون منطقه بهش می گن چهار راه سیروس!

تا حالا شنیده بودین؟

   + سارا ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد