درد!
باعث و بانی بسیاری از مشکلات در روابط ما آدمها پیش داروریه....کاش بتونیم کنار بگذاریمش! درد بزرگیه....
توی ایستگاه ولنجک تو میدون تجریش ایستادم منتظر تاکسی، یه دونه از این ون سبز رنگ ها میاد و می پرسه همه می رن دانشگاه؟ یکی از دخترای تو صف شروع می کنه به شمردن و می رسه به من ازم می پرسه شما هم می رین دانشگاه، می گم نه! و چقدر... خدایا چقدر دوست دارم بگم آره! منم دارم میام دانشگاه!
دلم واسه روزای دانشجوییم تنگه......خیلی!
هر چقدر که تلاش کنی اون چیزی که هستی رو نشون ندی، هر چقدر هم که نقشت رو خوب بازی کنی، یه جایی حتما دیالوگ رو یادت می ره یا شاید صحنه رو اشتباه بگیری و چیزی رو بگی که توی فیلمنامه ی ذهنت یه خط قرمزه!! امشب چنین چیزی رو از کسی دیدم. بازی رو بذار کنار، اگر چیزی رو در مورد خودت دوست نداری بهتره که ریشه ای حلش کنی....
ضایع کنون!
دکمه های خونه ی ما تو یه شیشه ی سس خالی نگهداری می شن. دخترک دیرزو اومد کنارم و شیشه رو داد دستم تا براش بازش کنم...از اونجایی که دکمه کوچیکه و خطر داره، شیشه رو گرفتم وبا تریپ حسن نیت سعی کردم که درش رو باز کنم و البته در خلاف جهت پیچوندمش تا سفت تر بشه
...بعد هم گفتم باز نمی شه دخترم بیا ببین خودت می تونی باز کنی؟! و برای اینکه نقشم رو بهتر بازی کرده باشم و گفتم حتما می تونی بازش کنی دختر من پُر زوره :) بعد هم سر در کتاب به مطالعه ادامه دادم! چند دقیقه بعد برگشتم دیدم درش رو باز کرده و داره با دکمه ها بازی میکنه!!!
نتیجه ی اخلاقی 1: شیشه های سس برای ضایع کردن ما مامان ها ساخته شده اند!
نتیجه ی اخلاقی 2: دکمه هایتان را در جای مناسب تری نگه داری کنید.
نتیجه ی اخلاقی 3: ایجاد اعتماد به نفس د رکودک هم جا و مکان خاصی را می طلبد!
پی نوشت: درش واقعا خیلی محکم بسته شده بودا!
تا حالا توی اطرافیانتون از اون آدمایی که از هر حرکتتون تو ذهنشون یادداشت برداری دقیق دارن که به موقع جلوی بقیه داغونتون کنن ، داشتین؟ من یکیشونو دارم....از اونایی که از ساده ترین حرفاتون حتی اونایی که به ذهنتون هم نمی رسه که ممکنه از توش یه حرفی در بیاد حرف در میاره...یه چیزی مثل "ماست سفید است" رو هم بعدا و به موفع بر علیهتون استفاده می کنه. امشب برا م پیش اومد و من به معنای واقعی کلمه ناراحتم...اگر هدفش این بود خوب موفق شد اما شاید خدایی هم باشد و شاید ....
قبلا دورانی که دانش آموز دبیرستانی بودم یه دوست صمیمی داشتم که برای دل شکستن های کوچیک اون دوران گاهی می گفت "دلم یه آغوش بی دغدغه می خواد"....من الان همین حسو دارم...دلم یه پشت گرمی می خواد ...یه کمی امید...برای اینکه بتونم ادامه بدم.
برام دعا کنین.
بهار که تکرار می شود....بگذار این شعر را هم تکرار کنیم!
نیرواناشعر
یه توپ دارم
دی دیلیه
سرخ و سفید و
آبیه
میزنم زمین
اَوا بِیه
نمی دونی تا
اَوا بِیه
من این توپو
اَداشمَش
مشقامو خوب
نجیدَت
بابام بهم
عیدی داد
یه توپ
دی دیلی داد
بُلدها رو دخترک می گه . خیلی هم عجله داره به اون قسمت که بابا عیدی می ده برسه و گاهی به صورت خودجوش کلشو می گه : بابا عیدی داد!
سر خیابونِ منزل پدریم یه پارک بزرگی بود پر از گلهای رز خوشگل و رنگارنگ...باصفا بودا! یعنی جدا با صفا! انقدر که الان بعد از گذشت سالها حتی یادش و خاطره ش بوی گلهای زیبا رو برام تداعی می کنه. بیشتر از بیست سال پیش خرابش کردن به خاطر ساخت مترو....
خاطره ازش زیاد دارم. کوچیک که بودم با برادرم خیلی می رفتیم اونجا...دوتایی با هم می رفتیم. اون موقع امنیت انگار خیلی بیشتر از امروز بود که مادرم اجازه می داد با برادرم که 5 سال ازم بزرگتر بود تنهایی بریم پارک.... الا کلنگ، سرسره و تاب بازی نوبتی چون همیشه شلوغ بود (و چقدر برادرم حواسش بود که کسی نوبتمو نگیره، یا کسی اذیتم نکنه).
شاید یکی دو سال بعد از خراب کردن اون پارک برادرم هم از پیشمون رفت.
هفته ی گذشته شنیدم که دوباره می خوان درستش کنن...یهویی دلم هری فرو ریخت...بوی گلهای سرخش رو به وضوح حس کردم. بلافاصله با خودم فکر کردم که آیا حاضرم باز هم پامو بذارم اونجا...نه! دیگه نمی تونم اونجا قدم بزنم...گلهاشو بو کنم یا به بازی بچه ها نگاه کنم....هیچ وقت بدون برادرم اونجا نرفتم و امروز بعد از سالها رفتن به اون پارک جرات می خواد..به نظرم مرور بعضی خاطره ها دلِ شیر می خواد...
برادر بزرگترم دیروز می گفت که وقتی می خواستن پارک رو خراب کنن باغبونش از چند روز قبل می اومده اونجا و به کسایی که می اومدن پارک و به رهگذرا می گفته که بیاین این گلهای رز رو از ریشه براتون در بیارم ببرین خونه هاتون نگهشون دارین....آخه من واسه ی دونه دونه ی این گلها زحمت کشیدم...نمی تونم بذارم همین طوری از بین برن...
به هر حال اونجا دوباره پر می شه از صدای بچه ها....
این تیکه از زمین خدا شاید برای خیلی ها اصلا مهم نباشه اما من با دیدنش یا حتی گاهی بافکر کردن بهش دچار یه حس عجیبی می شم...یه حس تلخ و آزار دهنده....
اتفاق خوبه افتاد....دیروز جلسه ی دفاعم بود. نمره ی کامل رو گرفتم! تازه کلی هم از پایان نامم تعریف شنیدم
آقای داور هم گفتن که لطفا یه سی دی از تزت بده بهم می خوام توی کلاس هام ازش استفاده کنم. خوشحالمم خیلی!!!!!!!!!!
البته امروز دلم بدجوری گرفته
نمی دونم چرا! ولی گرفته دیگه....
می خوام از سال 91 خودم رو برای مقطع بعدی آماده کنم.
یه امروز رو برام دعا کنید...از ساعت 9 تا 10....لطفا!
کمدی حساب (برنامه ی امشب خانه ی هر ایرانی)
امشب دفترِ خرج و مخارج سال 84 رو با همسرم خوندیم و یه عالمه خندیدیم! قیمت ها بسیار عجیب و خنده دار می نمودند 
اگر شما هم چنین دفتری دارین می تونین در زمان بیکاری یا وقتی که حوصله تون سر رفته و احیانا دلتون می خواد از ته دل بخندین
بخونینش و بعد.....!
آیا می دانید؟
کسی می دونه که مبحث نور و سایه رو دقیقا از کی می شه به بچه ها یاد داد؟ دخترک از سایه ی خودش می ترسه! خیلی می ترسه 
.....
بالا و پایین های زیادی را تجربه کردیم،
من و تو...با هم .....
شانه به شانه ی هم....
از میان تمام مشکلات گذشتیم و با همه ی دشمنی ها ساختیم....
سوختیم و ساختیم...
و امروز باز هم به همان روز رسیدیم..روز آغاز راه ....
و تو هنوز هم همانقدر عزیزی برایم....
و عزیز می مانی، می دانم.
سالروز آغازمان مبارک...
مشکی رنگ عشق نیست!
زین پس نارنجی رنگ عشق است از آنجا که اولین رنگی که دخترک شناخته همانا نارنجی است!
پی نوشت: نارنجی را نایینّی تلفظ می کند!
پی تر نوشت: به تشدید روی ن دقت بفرمایید.
.....
اینکه تو بلاتکلیفی نشسته باشی و منتظر باشی که ببینی بالاخره عزیزت که رو تخت بیمارستانه خوب می شه یا نه، حس بدیه، خیلی بد.
من این رو 2 سال و نیم پیش تجربه کردم. اون روزی که برای آخرین بار (خودم نمی دونستم آخرین باره) پدر رو عاجز و ناتوان روی تخت بیمارستان دیدم و تو راه خونه اشک ریختم و اشک ریختم و از خدا خواستم نه به پدرم فرصت ادامه ی زندگی، که به من فرصت دوباره داشتن پدر رو بده. شب خیلی سختی بود انگار اصلا نمی خواست تموم بشه. رسیدیم که خونه به همسرم گفتم من نمی تونم بمونم بریم خونه ی مامان. وقتی رسیدم اونجا دیدم که همه زانوی غم بغل گرفتن ...گفتم چتون شده؟ شما پیش پیش رفتین به استقبال! خوب عادی باشین...بیاین دعا کنیم که چیزی نشه و سعی کردم که همه رو از افکار تلخشون دور کنم. به خودم امید دادم که هیچی نمی شه ... گفتم خدایا اگر تو بخوای هیچی نمی شه پس بخواه...بخواه که پدرم بمونه....اما نشد و فردا صبحش تو بیهوشی از دنیا رفت و ما رو ترک کرد.
امروز هم یه خبر بد بهم رسیده. و همین خبر باعث شد که همه ی روزهای تلخی که گذروندم دوباره برام زنده بشن. شوهر خاله ی همسرم تصادف کرده، خواهر زادش فوت کرده و خودش هم هنوز هیچ خبری ازش نیست. الان دارم به دختر خاله ی همسرم که هم سن خود من هم هست فکر می کنم. اینکه الان داره چه عذابی می کشه...و ازتون می خوام دعا کنید. دعا کنید شاید اینبار خدا فرصت دوباره ای بده به خودش و به خانوادش....
نظرات ()